تبليغاتX
بی نام و نشان

سلام به دوستان عزيز ببخشيد كه بازم دير آپ كردم.

زندگي سخته ديگه

چيكارش مي‌شه كرد

خوب من يه سوال داشتم به نظره شما يه دختره خوب چطور دختريه؟

يعني بايد داراي چه خصوصياتي باشه

ممنون از جوابتون

موفق باشيد

يا حق

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/15ساعت 11:27 قبل از ظهر  توسط نازنین | 

سرگذشت فنجان چاي

دو دوست در سفر به فروشگاهي رفتند. هر دو به وسايل عتيقه و ظروف سفالي علاقه زيادي داشتند، پس به سراغ فنجان‌هاي چاي سفالي رنگارنگ رفتند. در حالي كه هر دو به دنبال بهترين فنجان چاي سفالي بودند، هم زمان توجه‌شان به يك فنجان چاي بزرگ و بسيار زيبا جلب شد و به فروشنده گفتند: «لطفا آن را به ما بدهيد، چقدر زيباست. تا به حال فنجاني به آن زيبايي نديده بويدم» . وقتي فنجان را در دست گرفتند ناگهان فنجان چاي به صدا در آمد و گفت: شما نمي‌توانيد سرگذشتم را حدس بزنيد، من در گذشته فنجان چاي نبودم. زماني يك تكه گل رس قرمز بي‌مصرف بود.

صاحبم مرا برداشت، مرا چرخاند و چرخاند، آن چنان كه از فرط سرگيجه فرياد زد: بس كن! از اين كار خوشم  نمي‌آيد. مرا به حال خود رها كن! ولي او لبخندي زد و به آرامي گفت: هنوز كارم تمام نشده است. بعد مرا روي چرخ سفالگري گذاشت و چرخاند. حالم داشت به هم مي‌خورد، به او گفتم: ولكم كن! حالت تهوع گرفتم! ولي صاحبم فقط سري تكان داد و به آرامي گفت: هنوز كارم تمام نشده است. او مرا چرخاند و چرخاند و آخر سر به شكلي در آورد كه مي‌خواست. سپس مرا داخل كوره داغ گذاشت. هرگز چنان حرارت شديدي را تجربه نكرده بودم. فرياد كشيدم: كمك! مرا از اين جا بيرون بياور! مي‌توانستم صورت او را ببينم كه سرش را تكان مي‌داد و از حركات لبش فهميدم كه هنوز كارش تمام نشده بود. درست وقتي فكر مي‌كردم كه حتي يك لحظه ديگر هم تحمل ندارم، در كوره باز شد. او به دقت مرا از داخل كوره بيرون آورد و روي قفسه‌اي گذاشت تا خنك شوم. احساس خيلي خوبي بود. ولي پس از آن كه خنك شدم، مرا برداشت و با قلم‌مو رنگم كرد. بوي زننده و تند رنگ حالم را بد كرده بود. احساس خفگي مي‌كردم. فرياد زدم: لطفاً ولم كن! دارم خفه مي‌شوم! ولي او سري تكان داد و گفت: هنوز كارم تمام نشده است بعد ناگهان دوباره مرا داخل كوره قررا داد اين مرتبه حرارت داخل كوره شديد‌تر از دفعه قبل بود. اطمينان داشتم كه از فرط گرما خفه مي‌شوم. التماس كردم، فرياد زدم، جيغ كشيدم و بعد تسليم شدم، چون فكر نمي‌كردم جان سالم به در ببرم. مي‌خواستم دست از تقلا بردارم كه ناگهان در كوره باز شد و صاحبم را ا داخل آن درآورد. مرا روي ميز ي گذاشت تا خنك شوم. منتظرم بودم تا ببينم بعد چه بلايي به سرم مي‌آيد. نمي‌دانستم مي‌خواهد با من چه بكند؟ يك ساعت بعد او آينه‌اي مقابلم قرار داد و گفت: «به خودت نگاهي بينداز» و من در آينه به خود نگريستم. از ديدن ظاهر خودم در آينه حيرت كرد و زير لب گفتم: اين من نيستم. امكان ندارد. چقدر زيباست! چقدر زيباست! صاحبم به آرامي گفت:«مي‌خواهم بداني كه مي‌دانستم چقدر درد و رنج متحمل شدي، ولي اگر تو را به حال خود رها مي‌كردم، ترك مي‌خوردي و چهره زشتي پيدا مي‌كردي. اگر تو را حرارت نمي‌دادم و رنگت نمي‌كردم، هرگز مستحكم نمي‌شد و رنگي در زندگي پيدا نمي‌كردي. اگر براي بار دوم تو را در داخل كوره قرر نمي‌دادم، دوام پيدا نمي‌كردي و حالا تو يك فنجان زيبا شده‌اي كه نه تنها خودت، بلكه هر كه تو را مي‌بيند، از ديدند لذت مي‌برد. حالا تبديل به همان چيزي شده‌اي كه از اول مي‌خواستم» .

خداوند هم به خوبي مي‌داند كه هر يك از بندگانش مستحق چه چيزي هستند. خداوند ما را شكل مي‌دهد و  ما را خلق مي‌كند.  خداوند ما را در آزمون‌هاي الهي مختلف قرار مي‌دهد تا قدرت‌مان را افزايش دهد و ميزان بردباري و شكيبايي‌مان بالا برود. پس وقتي زندگي دشوار به نظر مي‌رسد وا حساس مي‌كنيد تحمل‌تان به پايان رسيده است، وقتي به نظر مي‌رسد كه كنترلي بر روي اوضاع نداريد، وقتي احساس مي‌كنيد دنيا به آخر رسيده، روي يك صندلي بنشينيد، مقدراي چاي در فنجان مورد علاقه‌تان بريزيد و به سرگذشت آن بينديشيد و كمي با صاحب جهان راز و نياز كنيد.

تهيه و تنظيم: آيلين بادگيو

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/02/02ساعت 3:2 قبل از ظهر  توسط نازنین | 

با سلام و احترامات فراوان

اميدوارم كه تا حالا ساله خوبي رو داشته بوديد از اين به بعد هم داشته باشيد. ان‌شاالله.

اين مطالبي كه واستون مي‌نويسم يكي از دوستان واسم فرستاده ازش خيلي ممنوم. لطفاً‌ بخونيد و حتماً نظر بديد.

پیامبری از کنار خانه ما رد شد. باران گرفت. مادرم گفت: چه بارانی می‌آید. پدرم گفت: بهار است؛ و ما نمی دانستیم باران و بهار نام دیگر آن پیامبر است. پیامبری از کنار خانه ما رد شد. لباس‌های ما خاکی بود. او خاک روی لباس‌هایمان را به اشارتی تکانید. لباس ما از جنس ابریشم و نور شد و ما قلب‌هامان را از زیر لباس‌مان دیدیم. پیامبری از کنار خانه ما رد شد. آسمان حیاط ما پر از عادت و دود بود. پیامبر کنارشان زد. خورشید را نشان‌مان داد و تکه‌ای از آن را توی دست‌هایمان گذاشت.

 

فرشته

فرشته تصمیمش را گرفته بود. پیش خدا رفت و گفت: خدایا، می‌خواهم زمین را از نزدیک ببینم. اجازه می‌خواهم و مهلتی کوتاه. دلم بی‌تاب تجربه‌ای زمینی است. خداوند درخواست فرشته را پذیرفت. فرشته گفت: تا بازگردم بال‌هایم را این‌جا می‌سپارم؛ این بال‌ها در زمین چندان به کار من نمی‌آید. خداوند بال‌های فرشته را بر روی پشته‌ای از بال‌های دیگر گذاشت و گفت: بال‌هایت را به امانت نگاه می‌دارم، اما بترس که زمین اسیرت نکند، زیرا که خاک زمینم دامن‌گیر است؛ فرشته گفت: باز می‌گردم، حتما باز می‌گردم. این قولی است که فرشته‌ای به خداوند می دهد. فرشته به زمین آمد و از دیدن آن همه فرشته بی‌بال تعجب کرد. او هر که را می‌دید، به یاد می‌آورد. زیرا او را قبلاً در بهشت دیده بود. اما نمی‌فهمید چرا این فرشته‌ها برای پس گرفتن بال‌هایشان به بهشت بر نمی‌گردند. روزها گذشت و با گذشت هر روز فرشته چیزی را از یاد برد و روزی رسید که فرشته دیگر چیزی از آن گذشته دور و زیبا به یاد نمی‌آورد؛ نه بالش را و نه قولش را. فرشته فراموش کرد. فرشته در زمین ماند. فرشته هرگز به بهشت برنگشت.

دوستان عزیز نظر یادتون نره لطفا.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/01/17ساعت 2:14 بعد از ظهر  توسط نازنین | 

سلام

سال نو مبارك

ان‌شاالله كه سال خوبي داشته باشيد، البته در پناه حق

                                                              

                                                      یا علی

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/01/06ساعت 10:31 بعد از ظهر  توسط نازنین | 

سلام

ببخشيد من يه چند وقته سرم شلوغه و خيلي كار دارم ان‌شاالله بعد از عيد دوباره مي‌يام يعني تويه ساله جديد. ان‌شاالله.

راستي جلو جلو عيد را هم به همه شما دوستان عزيز تبريك مي‌گم ان‌شاالله كه سال پُربار و خوبي را در پناه حق داشته باشيد.

يا علي

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/12/21ساعت 7:42 قبل از ظهر  توسط نازنین | 

شروع يه روز جديد و پايان اون روز كه ديگه واسه ما جديد نيست؛ شروع يه كاره جديد و پايان اون كار كه ديگه واسه ما تكراري مي‌شه.

آدماي جديد، كاراي جديد، روزاي جديد و... .

آدما تكراري مي‌شن يا نه؟

روزا تكراري مي‌شن يا نه؟

كارا تكراري مي‌شن يا نه؟

فكري واسه فردا داري يا نه؟

روز خوبي بود يا... ؟

آدم خوبي بود يا... ؟

همه حرفا تكرارين

نوشته‌ها تكراري مي‌شن و آدما تقريباً همين‌طور ولي ما مي‌بينيم روزاي جديدي رو كه تكراري نيست و آدماي جديدي كه اونا هم تكراري نيستند.

با تواَم حواست با من هست يا نه؟

كجايي يه تكوني به خودت بده بابا تو هم خيلي تكراري شدي مي‌بيني يا نه؟

قديمي‌يا مي‌گفتن كه وقتي خسته مي‌شي و دِلت مي‌گيره يه قلم بردار و بنويس.

اما حالا قلم كجاست ديگه، دستا عادت به نوشتن با قلم رو ندارن، روزگاره ديگه همه چيز ماشيني شده، چه بايد كرد؟

اينم تكراريه ديگه                            آره يا نه؟  

+ نوشته شده در  جمعه 1386/12/03ساعت 0:7 قبل از ظهر  توسط نازنین | 

من خـراباتيـم از مـن سُخـن يـار مخـواه

 

گُنگم از گُنگ پريشـان شده گُفتار مخواه

 

من كه با كوري و مهجوري خود سر گرمم
 
1

 

از چنين كور تو بينايي و ديدار مخواه
 
1

چشم بيمار تو بيمار نموده است مرا
 
1

 

غير هذيان سُخني از من بيمار مخواه
 
1

با قلندر منشين گر كه نشستي هرگز
 
1

 

حِكمت و فلسفه و آيه و اخبار مخواه
 
1

 

مستم از باده عشق تو و از مستِ چنين

 

پند مروان جهان ديده و هُشيار مـخواه

 

سلام؛ اين شعر از كتاب باده عشق «امام خميني(ره) » است و در دي ماه ۶۵ سروده شده.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1386/11/27ساعت 11:20 بعد از ظهر  توسط نازنین | 

سلام به همگی دوستان ببخشید. من این چند وقته این قدر کار دارم که اصلاْ نمی‌تونم بیام و سر بزنم یا یه مطلب جدید بنویسم واقعاْ خیلی خیلی کار دارم

خیلی سخته یه دختره ۲۰ ساله این همه کار کنه  شما ببخشید دیگه

التماس دعا

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/11/24ساعت 2:11 قبل از ظهر  توسط نازنین | 

سلام؛ ببخشيد كه اين‌قدر دير شد آخه اصلاً وقت نكردم، يعني بيكار نشدم، شما ببخشيد ... ، ممنون.

بسم الله الرحمن الرحيم

راه رستگاري       {ترجمه خطبه 21، نهج‌البلاغه، محمد دشتي}

قيامت پيش روي شما و مرگ در پشت سر، شما را مي‌راند. سبكبار شويد تا برسيد. همانا
آنان كه رفتند در انتظار رسيدن شمايند.

 

آيا مرده حرف مي‌زند؟

با اين بيان شبهاتي كه بعضي از بي‌خردان مي‌كنند معلوم شد كه همه بي‌اساس است، مانند اين كه مي‌گويند: كسي كه مُرد بدنش در حكم جامد است، نظير چوب خشك، ديگر سوال و جواب در قبرش چيست؟ و ما اگر دهان مرده را از چيزي پر كنيم و روز ديگر قبرش را بشكافيم و جسدش را ملاحظه كنيم، خواهيم ديد كه چيزي از دهانش خارج نشده است (جواب اين شبهه بزودي روشن مي‌شود) .

اين اشكالات در اثر بي‌خبري از آخرت و دستگاه آفرينش و نداشتن ايمان به غيب است اين تعجب‌ها شاهد كمي اطلاع و فهم است او خيال مي‌كند نطق فقط مال زبان است، ارواح نطقي ندارند، ‌جنبش براي پاي حيواني است، ارواح جنبش ندارند. در حالي كه خودش هر شب هنگام خواب نطق‌ها  گفتگوها دارد، بدون اين كه زبان و لب او جنبش داشته باشد و كسي كه نزديكش بيدار باشد صدايش را نمي‌شنود و همچنين سيرها دارد، بدون اين كه بدنش در بستر جنبش داشته باشد.

 


حكمت رويا

حضرت موسي‌بن‌جعفر(ع) مي‌فرمايد: بشر در ابتداي خلقت، رويا (خواب ديدن) نداشت و بعد خدا به او عطا كرد، سببش آن بود كه خداوند پيغمبري را براي دعوت و هدايت مردم زمانش فرستاد و او مردم را به اطاعت و بندگي پروردگار عالم امر كرد، گفتند اگر ما خداي را بپرستيم، در برابرش چه داريم در حالي كه دارائي تو از ما بيشتر نيست، آن پيغمبر فرمود: اگر اطاعت خدا كنيد جزاي شما بهشت است و اگر معصيت كرديد و حرف مرا نشنيديد، جاي شما دوزخ است، گفتند بهشت و دوزخ چيست؟ پس براي ايشان هر دو را توصيف كرد و شرح داد، پرسيدند كي به آن مي‌رسيم، فرمود: هنگامي كه مرديد، گفتند: ما مي‌بينيم كه مرده‌هاي ما پوسيده و خاك مي‌شوند براي آنها چيزي از آن چه وصف كردي نيست و آن پيغمبر را تكذيب كردند.

خداوند احلام (خواب ديدن) را براي آنها قرار داد، در خواب ديدند كه مي‌خورند و مي‌آشامند و حركت مي‌كنند و مي‌گويند و مي‌شنوند و غيره، چون بيدا شدند اثري از آن چه ديده بودند نديدند، پس نزد آن پيغمبر آمدند و خواب‌هاي خود را بيان كردند، آن پيغمبر فرمود: خداوند خواست حجت را بر شما تمام كند، روح شما چنين است، هنگامي كه مرديد هر چند بدن‌هاي شما در خاك پوسيده شود، روح‌هاي شما در عذاب است تا قيامت (يا روح در ريحان و ناز و نعمت) .

 

نپذيرفتن از كم‌ظرفيتي است

لازمه عقل، كثرت محتملات است (انما يعرف عقل الرجل بكثره محتملاته) يعني هر مطلبي كه مي‌شنود و محال عقلي نباشد احتمال بدهد شايد صحيح باشد و اگر خبر دهنده‌اش معصوم باشد بگويد حتماً صحيح است و وقتي كه كم‌عقل و جاهل است مي‌گويد: اين حرف‌ها چيست؟ نپذيرفتن دليل بر كوچكي و كم‌ظرفيتي است كه نمي‌تواند فوق طبيعت را دريابد. شرح مسأله معاد به تفصيل اقتضاء ندارد، آن چه كه مي‌شود از منزل اول تا آخر كه در اخبار اهل بيت عليهم‌السلام ذكر شده گفته مي شود.

 

كيفيت قبض روح

در كيفيت قبض روح، در ضمن احاديث معراج آمده است كه حاصلش اين است: لوحي جلوي حضرت عزرائيل است كه نام همه افراد در آن ثبت شده، هر كس اجلش برسد اسم او پاك مي‌شود و فوراً عزرائيل در آن واحد قبض روحش مي‌كند، ممكن است هزارها نفر نامشان پاك شود و عزرائيل هم قبض روحشان نمايد، تعجبي ندارد، مثل بادي كه هزار چراغ را يك مرتبه خاموش كند، همه به خدا بر مي‌گردد، عزرائيل قبض روح مي‌كند، اما در حقيقت خدا ميرانده (مُردونده) چون از طرف خداوند جل و علا است و از اين رو قرآن مجيد قبض روح را به خدا نسبت داده است و در جاي ديگر نسبت به عزرائيل داده است و در جاي ديگر به ملائكه كه اعوان و انصار عزرائيل‌اند، هر سه صحيح است، چون عزرائيل و اعوان و ياران او به امر خداوند جان‌ها را مي‌گيرند، مانند سلطاني كه به وسيله لشكر و سردارانش كشوري را فتح مي‌كند، پس صحيح است كه گفته شود لشكر فلان كشور را فتح كرد، چنان چه اگر بگويند فلان سردار فتح كرد، نيز درست است و در حقيقت سلطان كه تدبير و حكمراني لشكر با اوست فتح كرده است و اين مثال براي نزديك شدن مطلب به فهم است وگرنه اصل مطلب از اين‌ها بالاتر است.

بالجمله خداست كه در موقع مرگ جان را مي‌گيرد، ولي متوجه باشيد كه پروردگار عالم دنيا را دار اسباب قرار داده، از آن جمله براي مرگ هم اسبابي معين فرموده، مانند از بام افتاده، مريض شدن، كشته شدن و غيره. البته اين‌ها بهانه و سبب است، چون بسياري هستند كه مرض‌هاي سخت‌تر از او هم داشتند و نمردند، پس اين به تنهائي موجب مرگ نمي‌شود. اگر پيمانه عمرش تمام شده باشد جانش را پروردگار عالم قبض مي‌فرمايد وگرنه چه بسيار اشخاصي كه صحيح و سالم بودند و بدون هيچ گونه سابقه كسالتي مردند.

«اجل گشته بميرد نه بيمار سخت»

جمله ديگر راجع به «ملك‌الموت» است كه وقتي براي قبض ارواح مي‌آيد شكلش نسبت به محتضر فرق مي‌كند. روايتي دارد كه حضرت ابراهيم(ع) تقاضا كردكه شكل عزرائيل را هنگام قبض روح كافر ببيند عرض كرد كه طاقت نداريد، فرمود: ميل دارم ببينم، عزرائيل خودش را به آن هيأت نشان داد و ابراهيم ديد صورت مردي است سياه رنگ كه موهاي بدنش ايستاده، بدبو، لباس سياه پوشيده از دهان و بيني او شراره آتش و دود خارج مي‌شود، ابراهيم غش كرد، پس از به حال آمدن فرمود: اگر كافر هيچ عذابي نداشته باشد بس است عذابش در ديدن تو و بالعكس هم راجع به مومن.

شياطين هم براي اغواء از طرف چپ محتضر مي‌آيند، ملائكه هم از طرف راست، كار شياطين هميشه فريب دادن است، مخصوصاً هنگام مرگ كه اگر ايماني هم باشد بدزدند، چون ميزان سعادت و شقاوت آخر كار است، همان طوري كه زندگي كرده مي‌ميرد و همان طوري كه مرده زنده مي‌شود هر آرزوئي كه داشته باشي هنگام مرگ با آن آرزو مي‌ميري اگر آرزويت ديدن جمال علي‌(ع) است، مونست جمالش مي‌باشد، ليكن كساني كه اهل ايمان شدند خداوند وعده فرموده است كه او را نگهدارد و شيطان را به او دسترس نيست.

***************

به ابي‌زكرياي رازي هنگام مرگش مي‌گفتند بگو «لا اله الا الله» مي‌گفت نمي‌گويم، حالت غشوه‌اي به او دست داد، پس از اين كه به هوش آمد گفت: كسي به نظرم آمد كه مي‌گفت اگر مي‌خواهي خوشبخت و سعادتمند شوي بگو عيسي‌ابن‌الله، من گفتم نمي‌گويم، پس از اصرار زياد گفت: بگو «لا اله الا الله» گفتم چون تو مي‌گوئي نمي‌گويم، حربه‌اي آمد و او را پرت كرد، حالا كلمه حقه را مي‌گويم آن وقت شهادتين را بر زبان جاري ساخت و از دنيا رفت.

كسي كه يك عمر از روي صدق موحد بود، چطور در آن هنگام شيطان بر او مسلط مي‌شود. بله اگر مدت عمرش را به پيروي از شيطان گذرانده، در آن ساعت هم انيسش شيطان است.

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/08/25ساعت 2:38 بعد از ظهر  توسط نازنین | 

سلام؛ امروز واسه‌تون از مرگ مي‌گم اين مطالب را من از كتاب شهيد آيت الله دستغيب نوشتم و اميدوارم كه مورد پسند شما واقع بشه.

 

                                        بسم الله الرحمن الرحيم

 

ضرورت ياد مرگ             {حكمت 380 (ترجمه 517) نهج‌البلاغه، محمد دشتي}

چه بسيار كساني كه در آغاز روز بودند و به شامگاه نرسيدند، و چه بسيار كساني كه در آغاز شب بر او حَسَد مي‌بردند و در پايان شب عزاداران به سوگشان نشستند.

 

«كاميل فلاماريون» فيلسوف و فلك‌شناس فرانسوي در كتاب «مشاهدات علمي» خود در احوالات مردم اين جزيره مي‌نويسد: (از عادات مردم جزيره «فيجي» اين است كه پدر و مادر خود را در سن چهل سالگي زنده زير خاك مي‌كنند و علت اين كه اين دوره از عمر را انتخاب مي‌كنند اين است كه وسط تقريبي عمر و كامل‌ترين سنين زندگي است و به گمان ايشان متوفي در روز بعث اموات با همان حالت قوت و كمال برانگيخته مي‌شوند) .

اعتقاد به قيامت، مهمترين عامل موفقيت و برتري و پيروزي ملت‌ها است. بهترين شاهد براي اين ادعا، مقايسه وضع كنوني مسلمانان با مسلمين قرون اوليه اسلام است. آنها با الهامي كه از افكار پيشواي عظيم‌الشأن خود حضرت محمد(ص) گرفته بودند، در چنان مرتبه‌اي از يقين قرار داشتند كه گوئي حيات آخرت با تمام نعمت‌هاي جاويدش در نظرشان مجسم بود؛ لذا نه فقط از مرگ نمي‌هراسيدند، بلكه مشتاق آن نيز بودند، چون مي‌دانستند تنها فاصله بين آنها و آن همه وعده‌هاي قطعي همين زندگي مملو از ناملايمات است. در سايه همين اعتقاد محكم بود كه بر نيمي از دنياي آن روز فرمانروائي داشتند و آنگاه كه اروپاي قرون وسطي در توحش به سر مي‌برد، رهبري جهان را به طور شايسته‌اي اداره نمودند. در جنگ‌هاي صليبي بي‌باكانه در برابر دشمنان ايستادگي كردند و بيت‌المقدس را از شر اجانب محفوظ داشتند آنها شعار «يا مرگ يا پيروزي» نقش دلشان بود. اما مسلمين امروز اين شعار را فقط با هياهو و جنجال بر زبان جاري مي‌سازند و قلوبشان مملو از ترس و وحشت است. از مرگ مي‌ترسند و لذا به سادگي طعمه استعمارگران مي‌شوند. در قرون اخير با تجزيه و تفكيك ممالك اسلامي مقدمات نابودي آنها فراهم گرديد. از نظر اختراعات صنعتي و ايجاد وسائل جنگي عقب افتادند و سرانجام در پي جنگ‌هاي شش روزه، بيت‌المقدس را تسليم دشمن كردند.

امروزه براي مسلماناني كه آرزوي بازيافتن افتخارات گذشته را دارند يك راه باقي مانده و آن عبارت از ايجاد تحولي عميق و تجديد نظر كلي براساس تقويت نيروي ايمان به رستاخيز است.

 

 

فصل اول- مرگ

بسم الله الرحمن الرحيم

«معاد» از ماده «عود» به معني برگشتن است، چون روح دوباره به بدن برگردانيده مي‌شود. معاد از اصول دين مقدس اسلام و اعتقاد به آن واجب است كه هر كسي دوباره پس از مرگ زنده مي‌شود و به جزاي عقيده و عملش مي‌رسد.

مسأله معاد كه ابتدايش مرگ و قبر و بعد برزخ و سپس قيامت كبري و پايانش بهشت يا جهنم است، با اين حواس ظاهري درك نمي‌شود. هر چند اصل معاد به دليل عقل ثابت است به تفصيلي كه ذكر مي‌شود. ليكن محال است كسي به تنهائي درك كند كه بعد از مرگ چه خبر است؟ غير از وحي راه ديگري ندارد، زيرا هر كس در هر عالم و مقامي است ادراكش از حدود آن عالم تجاوز نخواهد كرد، مثلاً طفلي كه در عالم رحم است، محال است چگونگي و بزرگي عالم بيرون رحم را بفهمد و محال است بي‌پاياني فضا و موجودات آن را دريابد.

همچنين كسي كه در عالم ملك و اسير ماده و طبيعت است چگونه مي‌شود عالم ملكوت را بفهمد كه در باطن عالم ملك است و جايگاهش پس از خلاصي از اين عالم مي‌باشد و خلاصه خصوصيات عوالم پس از مرگ نسبت به كسي كه در عالم دنيا است غيب است و براي شناختن آن جز تصديق آن چه را كه حضرت آفريدگار خبر داده راهي نيست.

بنابراين اگر كسي بگويد از عقل ما دور است كه پس از مرگ فلان طور شود، اصلاً حرفش مورد قبول نيست چون خصوصيات آن ربطي به عقل ندارد و جميع عقلا پشت به پشت هم بزنند از جزئيات جريانات عالم ديگر خبري نخواهند داشت. چيزي كه هست آن چه را كه حضرت محمد(ص) و آل او فرموده‌اند ما هم تصديق مي‌نمائيم، زيرا آن بزرگواران معصوم و محل نزول وحي حضرت آفريدگارند.

بحث بعدي كه ماه آينده به آن مي‌پردازيم «آيا مرده حرف مي‌زند؟» مي‌باشد.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/08/01ساعت 4:2 بعد از ظهر  توسط نازنین | 

سلام

من اسمم نازنينه و ۲۰ سالمه، اهل خوزستان هستم، در حال حاضر پش كنكوريم و رشته‌ي تحصيليمم نقشه‌كشي ساختمانه

 فاطمه خانم دوست عزيزم سلام  خوش‌آمدي

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/07/30ساعت 0:23 قبل از ظهر  توسط نازنین | 

بسم الله الرحمن الرحيم

سلام من امروز براي اولين بار مي‌يام اينجا نمي‌دونم چيكار بايد بكنم يا چي بنويسم

آهان تصميم دارم كه درباره مسائل مذهبي و چيزهايي از اين قبيل واسه‌تون بنويسم، از انتقادات و پيشنهادات شما خوشحال مي‌شم.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/07/29ساعت 11:29 بعد از ظهر  توسط نازنین | 
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/07/29ساعت 2:37 بعد از ظهر  توسط نازنین |